کارنامه!

:: کارنامه!

روزای آخر سال میلادی رو میگذرونیم و بزودی سال 2016 تموم میشه. این اولین سالیه که این مناسبت واسم معنای خاصی داره. و خب دلیلش هم پایان چالش کتابخوانی گودریدز سال 2016 هستش. پارسال حدودا همین روزا بود که خیلی اتفاقی با گودریدز آشنا شدم و به جرئت میگم بهترین شبکه ی اجتماعی واسه منه. قبل از اون هم کتاب میخوندم ولی هیچ وقت با این نظم و جدیت نبود. یک سال گذشته واسم بهترین سال ممکن از نظر کتاب خوندن بود. به نوعی شروع حرفه ای کتاب خوندنم بود. و علاوه بر اون با اپلیکیشنای خرید کتاب الکترونیکی آشنا شدم که واسه منی که روزانه تایم خیلی زیادیم به جا به جایی از این شهر به اون شهر میگذره، این فرصتو بهم میده که توی این تایم کتاب بخونم. اولش مبنای چالشم رو خوندن 40 تا کتاب گذاشته بودم و خب یه مدتی که گذشت دیدم که این چهل تا خیلی زودتر از اونی که فکرشو میکردم تموم شدن. پس مبنا رو به 100 تا کتاب تغییر دادم. واقعا نمیتونم بگم چقدر خوشحالم که توی یه سال گذشته تونستم 105 تا کتابو تموم کنم. کتابایی که با خوندن برگ به برگ و کلمه به کلمشون سرشار از لذت شدم و به جرئت میتونم بگم کتاب خوندن جذاب ترین کار زندگیمه. اولش کتابای کلاسیک و خیلی معروفی رو خوندم که هرکسی لازمه که حداقل یه بار تو زندگیش خونده باشه، کم کم سعی کردم تازه های نشرو بخونم و سعی کنم به روز تر باشم. اوایلش فقط رمان و ادبیات بود ولی به مرور واقعا به علوم انسانی مثل جامعه شناسی و سیاست و ادبیات جنگ و نمایشنامه و فیلمنامه و ... علاقه مند شدم و حوزه های کتاب خوندنم گسترده تر شد. من به وضوح تغییرات اخلاقی و رفتاری و شخصیتی خودمو دیدم.. کلمه کلمشو با ذره ذره ی وجودم خوندم و لمس کردم. انصافا لذتی توی کتاب خوندن هست که با هیییییچ کاری توی دنیا برابری نمیکنه.کارنامه ی کاریم برای امسال برای خودم راضی کننده بود و از نظر خودم نمره ی قبولی میگیره.

نمیدونم سال آینده چی پیش میاد. احتمالا از نظر کمیت نتونه مثل امسال باشه. به دلیل آزمون علوم پایه ای که در پیشه و طبیعتا تابستونم از بین میره، درسایی که روز به روز سنگین تر میشن و اینکه امسال قصد دارم کتابای پرحجم تری رو برای خوندن انتخاب کنم.ولی قطعا حتی برای یک روز هم کتاب از زندگیم حذف نمیشه و حداقل تلاش میکنم سال آینده با کیفیت بهتری این کارو انجام بدم..

+برام مهم نیست که گذاشتن این پست یه شوآف بنظر برسه. اینجا فضای شخصی منه و احساس شخصی خودمو توش مینویسم و البته این یه بخشی از گزارش شخصی خودم از چالش امساله که توی گودریدز نوشتم.. علاوه بر اون دلم خواست گودریدز رو به شما هم معرفی کنم.ضمنا اگر کسی اکانتمو خواست بگه ;-)

+یه چندتا نور کوچیک توی عکس انداختم که اسم و عکسم معلوم نشه. هرچند اینجا ماشالا همه خودین :-)))

+شدیدا کتاب "فریدون سه پسر داشت"  عباس معروفی رو پیشنهاد میکنم. میتونید توضیحات مختصر و سانسور شدش!! رو از توی وب کتاب بخونید.

+بزودی میام.فعلا همین..

منبع : پژالکارنامه!
برچسب ها : کتاب ,خوندن ,گودریدز ,خیلی ,شخصی ,تموم ,کتاب خوندن ,کتاب خوندنم

بازم پراکنده نویسی

:: بازم پراکنده نویسی

1. این مدت مناسبتای مختلفی داشت. روز دانشجو و روز خشونت علیه زنان. راستش من با همه ی رادیکالی بودنم نه پروفایلمو نارنجی کردم نه پست خاصی در این مورد گذاشتم.  مگه توی همه ی روزایی که به اسم یه مناسبت خاص گذاشتیم چه اتفاقی افتاد که الان بیفته؟! مگه غیر از اینه که فمینیست بودن تبدیل شده یا به ژست روشن فکری (نه خود روشن فکری!) یا به فحش! مگه اونایی که میگن وضع خانوما خیلیییی هم خوبه، با این حرفا، هرچقدر هم که حرفای خوب و منطقی ای باشه، نظرشون عوض میشه؟! معلومه که نه.. گور بابای دعواهای جنسیتی، دعواهای سیاسی، اینکه فلان چیز خوبه و اون یکی بد.. چندبار تا حالا اینا نتیجه داده یا مگه تا حالا چند نفر وجود داشتن که حاضر بشن از موضعشون کوتاه بیان و حرف طرف مقابلو بپذیرن که این همه کل کل میکنیم؟! چرا خودمونو واسه بحثای بی نتیجه خسته و فرسوده کنیم؟! مگه غیر از اینه که توی همین اوایل دهه ی سوم زندگیمون به قدر کافی فرسوده شدیم؟! اونجوری که فکر میکنیم درسته زندگی و رفتار کنیم.. 

2. این روزا حس میکنم به قدر کافی روح و ذهنم فرسوده شده که نخوام بیش از این بهش دامن بزنم.. خیلی ساده از کنار همه چیز میگذرم. آدمایی که حضورشون باعث به هم ریختن ذهنم میشه، پیجا و وبلاگایی که خوندن و دیدنشون فقط خودآزاریه، کتابا و فیلمایی که خوندن و دیدنشون توهین به شعور آدمه.

3. بیخیال همه ی آدمایی که دوسمون نداشتن و ساده از کنارمون گذشتن.. حواسمون به آدمای خوب و مهربون زندگیمون باشه. آدمایی که خیلی ساده و بی توقع یه گوشه ی زندگیمون هستن و واقعا دوسمون دارن. اینارو نباید ساده از کنارشون رد شد و ساده از دستشون داد..

4. یه چیزی هست که معمولا آدما توی سنای بالاتر بهش میرسن ولی من الان بهش رسیدم. توی یه سنی آدم مثلا عاشق آدمای کتابخون میشه. یا مثلا اونایی که دستی به قلم دارن، اونایی که ژست روشن فکری میان(واقعا روشن فکر نیستن)، تئوری و نظریه های خاص میدن و درمورد هرچیزی یه حرفی واسه زدن دارن، یا مثلا یه تفکر سیاسی یا عقیده ی خاصی دارن.. ولی یکم که میگذره، یکم که بهشون نزدیک میشی، یکم که دقیق تر به زندگی هاشون نگاه میکنی میبینی که همش پوچ و توخالیه. حالت بد میشه از آدمایی که فقط ادعای توخالین و حتی خودشونم به تئوری ها و نظریه های خودشون پای بند نیستن. بعد یهو میبنی که دلت فقط آدمای صاف و ساده و مهربونی میخواد که شاید خیلی قشنگ حرف نزنن، شاید خیلی شیک و چشم مردم درار!! نباشن ولی انقدری قلب بزرگ و مهربونی دارن که نمیشه دوسشون نداشت. آدمایی که همیشه و در هر حالی کنارتن و هواتو دارن. همیشه یه گوشه ی زندگیت هستن و مراقبتن، حتی اگه تو حواست بهشون نباشه! آدمایی که کوچکترین جزئیاتتو بخاطر میسپرن، نه واسه اینکه مدام بهشون یاداوری میکنی، چون واقعا واسشون مهمی. بعد میبنی ترجیح میدی کنار آدمایی باشی که همیشه هستن و دلت میتونه بهشون گرم باشه، نه آدمایی که شاید دورنماشون خیلی جذاب باشه ولی یه روز هستن و صد روز نیستن. آدمایی که فقط وقت تنهایی میخوانت.. قبلنا گفته بودم که پول و قیافه و ... ملاک دوست داشتنمون نباشه. الان فکر میکنم حتی کتابخون بودن و روشن فکر بودن هم خیلی ملاکای خوبی نیستن. هیچ کدومشون لزوما نشون دهنده ی درک و شعور نیستن. به قلب آدما نگاه کنیم..

5.یادم بمونه که یه پستی در ارتباط با این پست بذارم! فعلا فقط اینو بگم که خیلی باهاش موافقم..

6.پایانترما از هفته ی دیگه شروع میشن :-/ البته فعلا عملیا هستن.. ولی خب دیگه همین یه هفته ای هم که بین میانترما و پایانترمامون فاصله افتاد، از سرمون زیاده لابد!!!

7.زندگی خودش به قدر کافی سخت هست. واسه خودمون سخت ترش نکنیم.. انقدر خودازاری نکنیم..

8.امیدوارم اشتباه نکرده باشم :-)

9. #گفتی نظر خطاست.. تو دل میبری رواست؟!

منبع : پژالبازم پراکنده نویسی
برچسب ها : آدمایی ,خیلی ,ساده ,نیستن ,هستن ,روشن ,روشن فکری ,شاید خیلی ,خیلی ساده

بعد از مدتها :-))))

:: بعد از مدتها :-))))

1. مرسی از خواننده های خاموشی که توی پست قبل روشن شدن. خیلی واسم جالب بود. کسایی اینجارو میخوندن که فکرشو هم نمیکردم..

2. یه نکات منفی ای درمورد خودم هست که میدونمشون و خیلی خیلی هم واسه خودم و البته دیگران آزار دهنده هستن. ولی واقعا هرچقدر تلاش میکنم نمیتونم تغییرشون بدم.یه وسواس فکری خیلیییی وحشتناک و دیوانه کننده دارم که هیچ جوره از بین نمیره. همینم باعث میشه که حتی واسه ی کوچکترین مسائل هم نتونم تصمیم بگیرم. امان از اون روزی که یه نفر جز خودم هم تحت تاثیر و وابسته به این تصمیم باشه. به عبارتی دهنش سرویسه :-))))  یعنی در عرض یک ساعت من صدبار نظرم عوض میشه. درعین حال هم یه چیزی رو میخوام و هم نمیخوام :-/ یعنی خودمم نمیدونم که میخوام یا نه چه برسه به بقیه.نه تنها خودم بلاتکلیفم، بقیه رو هم درگیر بلاتکلیفی خودم میکنم. مثلا صبح یه نفرو میبینم، انقدر حس بدی بهش دارم که دلم نمیخواد چشمم بهش بیفته. بعد شب میتونم انقدری دلتنگ اون آدم بشم که بشینم واسش گریه کنم! یعنی تا این اندازه رد دادم و حالم خوش نیست.. خیلییییییی وضع بدیه.خیلی. دارم شک میکنم که اساسا مشکل روانی دارم :-)))))

نکته ی بعدی هم اینه که اصولا آدم احساسی ای نیستم.ولی اون معدود احساساتی که دارم شدتش خیلی زیاده ولی عمقش خیلیییییی کمه. بی نهایت سطحی و زودگذر. ته دلم کمترین عشق و دلتنگی یا مثلا دلسوزی و دل رحمی ای حس نمی کنم. البته خب به مرور زمان به این نقطه رسیدم.یه جایی تو زندگیم به این نتیجه رسیدم که آدمی که قلبش بیخودی بتپه، میشه بزرگترین معضل زندگیش. بعد به مرور روز به روز احساسم کمتر و کمتر شد و یه جایی به خودم اومدم و دیدم که چقدر سنگدل شدم و خودم متوجه نشدم..

3. این مدتی که نبودم یه اشتباه وحشتناک کردم در حد خودزنی! فاجعه. فقط دعا میکنم مجبور نشم بابتش تاوان سنگینی بدم. کاش هرچه زودتر خودش و آثارش توی زندگیم از بین بره. و از همه مهم تر کاش ناخواسته باعث نشم کسی ضربه ای بخوره یا دل کسی بشکنه. این یکی واقعا غیرقابل جبرانه..

4. این روزا به این فکر میکنم که چقدر آدم غیرقابل اعتماد و اتکایی هستم. ازونایی که هیچ وقت نمیشه روی بودن و موندنشون حساب کرد. هرلحظه این امکان وجود داره که همه چیزو رها کنم و برم. یه جوری که دیگه یه آدمای دیگه حتی اسممو هم نشنون. بعضی وقتا دلم میسوزه واسه اونایی که رو من حسابی باز میکنن..

5. وقتی یه بار، دوبار، سه بار به یه چیزی یا کسی دل میبندی و بعد به هر دلیلی مجبور به ترک و فراموشی میشی، دیگه عادت میکنی به گذشتن و دل کندن. دیگه دلت بیخودی بهانه نمیگیره، دیگه خیلی دردت نمیاد، دیگه رو آدما حسابی باز نمیکنی. دفعه ی چهارم و پنجم دیگه با خودت میگی اونی که بخواد بمونه میمونه و اونی که نخواد میره. دیگه تلاشی واسه نگه داشتن آدما نمیکنی.. دیگه واسه از دست دادن آدما و چیزایی که دوست داشتی خیلی دلت نمیسوزه..

6. اون روز با تیپ دانشجویی، با مقنعه، بدون ذره ای آرایش، اونم دقیقا وقتی تازه از در دانشگاه و به طبع از زیر نظر حراست دانشگاه گذشته بودیم، گشت نگهمون داشت. با من کاری نداشتن ولی دوستم نگه داشتن و کلی تعهد و ثبت پرونده و ... واقعا نمی فهمم....!!!!

7. امتحانام شروع شده و حالا حالا ها دستم بنده. یه دوستی دارم میگه من از اول مهر هر دفعه تورو دیدم گفتی امتحان دارم! واقعا هم حق داره. فکر کنم فقط شهریور که تازه دانشگاه شروع شده بود من امتحان نداشتم. به سلامتی و میمنت یه خبرایی هم داره به گوش میرسه که قراره دوازده ماه سال و کل تابستون بریم دانشگاه!!! کلا همون یه ماه و نیم، دو ماه تعطیلات تابستونمون هم داره میپره.

کلاس موسیقیم رو به جایی هفته ای یه بار، دو هفته ای یه بار میرم. ولی با این حال بازم فرصتش نمیشه. دوباره روز قبل رفتن باید عزا بگیرم که با این یکی چه کنم..

8. یه عاااااااااااالمه کار نکرده دارم. یه عالمه درس و .................(حذف شد!)

9. این هفته پاشدم رفتم یه جایی که کاش نرفته بودم. کلا کاش میشد این سه هفته ی اخیرو از توی تاریخ حذف کرد. ولی خب چون میگذرد غمی نیست..

10. تو دانشگاه بنر زده بودن که قراره علی مطهری بیاد برای سخنرانی. دقیقا توی همون روز و یک ساعت قبل از ساعت تعیین شده خیلی یهویی بنرا جمع شد و توی اون ساعت پرنده هم توی اون تالار پر نمیزد. واقعا نفهمیدم چی شد و چرا کنسل شد. روز قبلش هم جناب رسایی!!!! با یه نفر دیگه توی دانشگاه مناظره داشتن. هرچی فکر کردم دیدم روح و روانمو از سر راه نیاوردم که برم بیخودی خودمو حرص بدم و اذیت کنم.. تازه طرف ببینه تالار به اون بزرگی پر شده، بیشتر ودر برش میداره که چقدر آدم مهمیه! ولی شدیدا منتظرم ببینم نزدیک انتخابات کیا رو دعوت میکنن دانشگاه. فقط توی یه همچین موقعیتاییه که آرزو میکردم تهران دانشجو بودم و میشد که توی خیلی از اتفاقات سیاسی دانشگاه تهران باشم..

11. کتابای این مدتو فرصت نکردم توی وب کتاب آپ کنم. بزودی حتما این کارو میکنم. و اینکه بزودی پایان سال 2016 و البته پایان سال گودریدزی و چالش کتابخوانیشه. تصمیم دارم تو این مدت هرطور که شده آخرین کتابو هم بخونم. بزودی درموردش مینویسم ولی انصافا تو زمینه ی کتاب خوندن واسه من بهترین و موفقیت آمیز ترین سال زندگیم بود..

فعلا همینا. بقیش یادم نمیاد.وقتی یادم اومد مینویسم.هرچند انقدری ننوشتم که دیگه خیلی اتفاقات لطفشو از دست داده و دیگه حس نوشتنش نیست.

کامنتاتونو با کللللیییییییی ذوق و عشق میخونم. ببخشید اگه دیر جواب میدم. و اینکه همتونو هرروز و با دقت میخونم.ببخشید اگه کامنت نمیذارم.بذارید به حساب اینکه سرم شلوغه نه بی معرفتی. تازگیا حتی یادم میره پیامایی که تو تلگرام واسم میادو جواب بدم..

منبع : پژالبعد از مدتها :-))))
برچسب ها : خیلی ,دانشگاه ,واسه ,میکنم ,واقعا ,هفته ,میخونم ببخشید ,دیگه خیلی

از هر دری نوشت

:: از هر دری نوشت

1. یه دوستی هست که خیلی نزدیک نیست ولی خب یه مدته که اکثر مواقع توی دانشگاه با ماست. بزرگترین افتخارش اینه که از بالا شهر فلان شهر بزرگ اومده و مامانش پزشکه و وضع مالیشون خوبه و ... هرکسی رو که میبینه یا میگه خز و خیله یا میگه دهاتیه یا میگه وضع مالیشون بده. تازگیا هم یکی از پسرای کلاس ازش خواستگاری کرده. بهش جواب رد نمیده چون میگه دلش میشکنه! ولی بهش جواب مثبت هم نمیده چون بنظرش بی کلاس و دهاتیه و پدر و مادرش تحصیل کرده نیستن و خونشون توی یه شهر کوچیکه و خب خیلی هم پولدار نیستن. به عبارتی خوابوندش توی آب نمک!

همه ی اینا به کنار. اصرارش برای شوهر پیدا کردن!! و اینکه ما چقدر بی عرضه ایم که دوز پسر نداریم و دیگه دیر شد ترشیدیم!! و دختر که نباید درس بخونه پسر باید درس بخونه و تخصص بگیره داره منو دیوانه میکنه. یکی دو هفته ی پیش انجمن سالیانه ی اطفال بود و طبیعتا همه ی متخصصای اطفال کشور توی دانشکده بودن( طبق معمول فرش قرمز پهن کرده بودن و پذیرایی های آنچنانی و ...). گیر داده بود که بیاید بریم توی کنفرانس ها شرکت کنیم بلکه شوهر تور کنیم!! یا مثلا هرروز اصرار میکنه بیاید بریم توی بخش ها دور بزنیم بلکه شوهر پیدا کنیم!! دست بجنبونید که دیر شد! 

فکر کنم دیگه خودتون میتونید قیافه ی پوکرفیس منو توی این لحظات تصور کنید! گاهی دوس دارم بهش بگم اونایی که پدر و مادرشون به اندازه ی تو تحصیل کرده نیستن، بعضا توی تربیت فرزند خیلی موفق تر عمل کردن!! 

2. ایمنی، انگل، ویروس، باکتری، فیزیو 2، روان تخصصی، نورو، مورفو ،تجهیزات و عملی هاشون. اینا کلماتیه که صبح تا شب از جلوی چشمام رژه میرن و کابوس هرشبم شدن. واقعا این حجم از دری وری توی یه ترم بی سابقست. هرجوری حساب میکنم این ترم یکیشون دستمو بند میکنه :-)))) و البته همچنان میانترما ادامه دارن. بعد از ورود به دانشگاه هیچ وقت دیگه درس اولویت زندگیم نشد. سعیم این بود که اون چیزایی رو که واقعا به یه دردی میخورن یاد بگیرم ولی نمره کاملا اهمیتشو واسم از دست داد. نخواستم که زندگیم تک بعدی باشه و صبح تا شب مشغول درس خوندن باشم، همونطوری که وسط امتحاناتم هم همچنان کتاب غیردرسی میخونم. الانم زندگیم کلی اولویت های مهم تر و جذاب تر داره. نمیدونم روندی که پیش گرفتم تا چه اندازه درسته ولی این روزا واقعا امیدوارم که درسای بعد علوم پایه اینطوری نباشن و مجبور نباشم این اندازه چرت و پرت حفظ کنم.

3.هر روزی که میگذره به وضوح تغییرات عمده ی شخصیتی و اخلاقی توی وجود خودم میبینم. خودم احساس میکنم تغییرات کاملا مثبتی هستن. این روزا کمترین احساس بد یا دلخوری ای از هیچ کسی توی دلم نیست. با همممههه ی وجود به همه ی آدمای اطرافم عشق میدم و سعی میکنم این عشقو بهشون نشون بدم. حتی آدمایی که اخلاق و سبک زندگیشون رو من نمی پسندم. حتی شده با یه لبخند از ته دل و یه احوال پرسی گرم بهشون نشون میدم که حس خوبی بهشون دارم. و متقابلا بازخوردشو هم میبینم.

یه دوستی هست که فکر کنم قبلنا از اختلاف ها و بحثای کلامیمون با هم نوشته بودم فکر کنم. یه جایی به این فکر کردم که قرار نیست هیییییچ دلخوری ای رو از هیییچ کسی توی دلم نگه دارم. بهش گفتم که بیا درموردش با هم حرف بزنیم. بی گوشه و کنایه و حرف زدن غیرمستقیم. دو سه روز رو در روی هم نشستیم و بی تعارف و رودروایسی هرچیزی که توی دلمون مونده بود و گفتیم. بعدش از هم عذرخواهی کردیم و واسه ی همیشه همه ی کدورتا رو دور ریختیم. وقتی بحثامون تموم شد، ازم عذرخواهی کرد و گفت مرسی که یک سال انقدری باهام مبارزه کردی و جلوم محکم ایستادی که الان جلوم بشینی و بهم بگی چقدر رفتارای زشت و اشتباه داشتم. مرسی که بی تفاوت از کنار رفتارام رد نشدی و درحقم رفاقت کردی.بعد از اون انقدری برخوردامون با هم متفاوت شد که همه تعجب کردن چطوری ممکنه من که همیشه از رفتار و برخورد آقای فلانی شاکی بودم یهو انقدر نظرم نسبت بهش و رفتارم باهاش تغییر کنه. 

شاید بنظر خیلیا جمع دوستانه ی ما فقط دورهمی و خوش گذرونی و بیرون رفتن و ... بود. ولی من واقعا خیلی چیزا رو یاد گرفتم. اینکه آدمایی که با هم دوستای نزدیکی هستن لزوما مثل هم فکر و رفتار نمیکنن. لزوما همیشه همه ی اخلاقای همدیگرو نمی پسندن. یه سری نکات مشترکی بینشون بوده که اونا رو کنار هم نگه داشته. ولی رفاقت یعنی اینکه آدما رو با همه ی تفاوتاشون و همه ی خوب و بدشون بپذیری. فکر میکنم من به این درک رسیدم. فکر میکنم که رفتارام با دیگران خیلی دوستانه تر و سنجیده تر شده.

بنظر خودم خیلی از رفتارای رادیکالی و تندرویانه! و بعضا احساسی رو دیگه خیلی کمتر از قبل دارم. همینطوری که دیگه پستای فمینیستی و رادیکالی رو اینجا نمیبینید. نه اینکه تفکراتم عوض شده باشه.نه! فقط بازخوردم نسبت بهش مثل قبل نیست. یه عده ای هم گفتن چرا دیگه مثل قبل نمینویسی و زیادی روزمره نویسی میکنی. خب دلیلش اینه که اینجارو دوست دارم و دلم میخواد اینجا واسم بمونه. دلم نمیخواد فیلتر بشم یا مجبور بشم اینجارو حذف کنم. مدتهاست که دیگه تعداد بازدیدکننده ی اینجا و بازخورد دیگران واسم بی اهمیته. فضای آروم و خلوت و دوستانه ی اینجا رو دوست دارم.

4. این روزا حس میکنم زندگیم زیادی دچار روزمرگی شده. و اینکه هیچ زمانی مثل الان انقدر بی هدف نبودم. واقعا حس میکنم زندگیم یه شور و هیجان تازه میخواد. کتاب میخونم، ساز میزنم، بیرون میرم، واسه دوستام بی مناسبت هدیه میخرم، سینما میرم، فیلم میبینم ولی اینا هم دیگه تنوع محسوب نمیشه. یه بخشی از برنامه ی زندگیم شده. واقعا دلم یه نیروی محرکه ی قوی میخواد. میشه لطفا شما بگید هدفتون توی زندگی چیه؟!

5.به آدما عشق و محبت بدیم. بی منت! عشق و محبت مرز نداره. مهم نیست آدما چقدر ازت دور باشن یا اینکه تا حالا ندیده باشیشون. میتونی از راه دور هم بهشون عشق بورزی. مثل همه ی انرژی های خوبی که من اینجا از شما میگیرم. که اینجا، تلگرام، اینستا و حتی حضوری همیشه حالمو میپرسین و یاد من میکنید. از ته ته قلبم خیلی خیلی ممنونتونم و دوستتون دارم.

6. یه روزی یه کسی ادعا میکرد که احساس و علاقه ای نسبت به من داره. به دلایل خیلی زیادی هیچ وقت رابطه ای شکل نگرفت. حتی یه حرف زدن ساده توی تلگرام هم نشد چه برسه به صحبتای حضوری. اون آدم از ایران رفت. خیلی وقت پیش توی اینستا دیدم که برای کسی پستای عاشقانه میذاشت و البته بعدا پیجشو حذف کرد. نمیدونم اون زمان چه احساسی نسبت به اون دختر داشتم. ولی چند روز پیش اون دخترو توی اینستا فالو کردم. دونه دونه ی عکساشو دیدم و مدام به این فکر کردم که چقدر دوست داشتنی و زیباست و چقدر حس خوبی بهش دارم. اعتقاد قلبیم همیشه این بوده که اگه کسی زیباست، اگه دوست داشتنیه، اگه یه رفتار قشنگ داره، اگه لباسش بهش میاد یا هر نکته ی مثبت دیگه، حتی اگه اون آدمو نمیشناسیم بهش بگیم. این حس خوب رو بهش منتقل کنیم. طبق همین اخلاق همیشگی رفتم دایرکتش و بهش گفتم که چقدر حس خوبی بهم میده. خیلی ساده مکالممون شکل گرفت و خیلی ساده با هم دوست شدیم. یه عالمه حس خوبو به هم منتقل کردیم و قلبا حس کردم چقدر دوسش دارم. زیبایی و سادگی و مهربونیشو. اونم توی یه کشور دیگه پزشکی میخونه. از هر دری حرف زدیم. بدون اینکه بگم میشناسمش و بدون اینکه لحظه ای به این فکر کنم که هیچ وقت با اون آدم عشق و رابطه ای داشته یا نه. واقعا کمترین اهمیتی نداشت. توی وجودم کمترین حس حسادت یا حسرت یا چیزی شبیه به این نبود. واقعا حس کردم چقدر قلبم از هر احساس بد و منفی ای خالی خالیه..

7.مشکلات و دغدغه هام کم نشدن ولی یاد گرفتم با همه چیز کنار بیام..

8. بعد از مدتها اینجا اودم و چقدر هم پرچونگی کردم. مرسی که تحمل میکنید. به همتون سرمیزنم همیشه ولی متاسفانه فرصت کامنت گذاشتن ندارم این روزا. وب کتاب هم از هفته ی دیگه مجددا آپدیت میشه. 

چرا تازگیا خیلیا وبشونو بستن؟! چار پنج موردی دیدم توی این چند روز.لطفا اگر تغییر آدرس دادید، به منم آدرس جدیدتونو بدید :-)

منبع : پژالاز هر دری نوشت
برچسب ها : خیلی ,چقدر ,اینکه ,واقعا ,میکنم ,زندگیم ,میکنم زندگیم ,خیلی ساده ,کردم چقدر ,بدون اینکه ,دوست دارم

:-)

:: :-)

این همه خواننده ی خاموش اینجا حس خوبی بهم نمیده.اینکه کسی منو بشناسه و اشنا باشه و ... واسم اهمیتی نداره. ولی اینکه هرپست حدود دویست بار سین میشه و من شاید بیست نفرو میشناسم، حس خوبی نداره.. شاید باید یه فکری به حالش کرد.. دلم میخواد راحت بنویسم.

منبع : پژال:-)
برچسب ها :

3

:: 3

این سکانس باید به عنوان سکانس برتر سال انتخاب بشه!


-چرا دخترتو نمیدی به این پسره؟!

+تو حاضری دختر لیسانستو بدی به یه پسر دیپلمه؟!

-ای بابا. درس و دانشگاه چیه. تو این دوره و زمونه پسرای بیچاره مجبورن کار کنن،پول دربیارن. وقت دانشگاه رفتن ندارن. وگرنه فکر کردی چرا دانشگاها پر دختر شده؟! هه! نکنه فکر کردی دخترا نخبه شدن؟!


پ ن 1 :دو شب پیش خیلی اتفاقی این یه سکانسو توی تلویزیون دیدم. ممکنه عین کلماتش یادم نمونده باشه، ولی بطور کلی همین بود. ضمنا پیام اخلاقی داستان مد نظرم نیست! مسئله نحوه ی بیانشه..

پ ن 2: درمورد پست قبلی، نکته ی قابل تاملش اینه که توی یه قسمتی از داستان یکی شیّاده و یکی قربانی.توی نیمه ی بعدی کاملا برعکس! و اینکه تا آدم خیلی دقیق همه چیزو ندونه، نمیشه قضاوت کرد. ضمنا ممکنه خیلی هم با دروغ و اغراق تعریف شده باشه.خدا میدونه :-)

پ ن 3: فوت هاشمی رفسنجانی واسه ی خیلیا اتفاق شوکه کننده ای بود. نه لزوما موافقانش. بیشتر به این دلیل که انگار هیشکی انتظارشو نداشت ایشونم یه روزی بمیره! یهو یه شبه واسه یه عده خیلی عزیز شد و یه عده ابراز خوشحالی کردن از شنیدن این خبر! ولی بنظرم اونم مثل همه،یه آدم خاکستری بوده.با یه عالمه کارای مثبت و منفی متفاوت. البته نمیتونم انکار کنم بعد از یه تاریخ خاص و یه سری اتفاقات و جهت گیری های خاص، حس بهتری بهش داشتم. این مدت بهترین تحلیلی که درموردش شنیدم، تحلیل دکتر سروش بود که فایلش توی کانالشون هست. اگر علاقه مندید،توصیه میکنم گوش کنید :-)

منبع : پژال3
برچسب ها : خیلی

2

:: 2

راستش نمیخواستم بنویسم ولی دیدم نمیشه این یکیو ننویسم. حتما باید ثبت بشه که یادم بمونه..

این قضیه مربوط به دانشگاه ما نیست. مربوط به آزاد تهرانه.. یه دختر فوق العاده پولدار، پررو و زبون دارو در نظر بگیرید.


خانوم ایکس واسه دوستم تعریف کرده بود که یه استاد زبان دارن که از همون اول ترم چشمش دنبال دختره بوده. آخر ترم که میشه دختره رو میندازه. دختره هم بخاطر نمرش شماره ی استادو گیر میاره و ادعا میکنه که استاد نمره ی واقعیشو بهش نداده. استادم میگه که اگه نمرتو میخوای باید با من س.ک.س داشته باشی. بعدم دختره یه تعدادی ویس و اسکرین از حرفای استاد رو میکنه که بفرما! ببین چیا به من گفته..

خب طبیعتا من بهتر از هرررر کس دیگه ای این قضیه رو درک میکردم.( قبلا یه بار دلیلشو توی وب قبلی گفته بودم) بعد از شنیدن اون ویس و پیاما واقعا هنگ کردم. تا اینکه دوستم گفت خانوم ایکس میخواد واسه ی استاد تلافی کنه.میخواد یه کاری کنه که هم نمرشو بگیره و هم استاد دیگه هرگز این کارو با کسی تکرار نکنه. با استاد قرار بیذاره که اوکی! اگه میخوای با من باشی من حاضرم. ببردش یه رستوران از قبل هماهنگ شده، جایی که بالای همون میز دوربین و میکروفون کار گذاشته. بعدم ببردش توی یه خونه ی اجاره ای. که هماهنگ کرده ده نفر اونجا باشن. استادو بکشونن توی خونه، ازش فیلم بگیرن. بعد بریزن سرش بزننش، با فیلما و ویسا و پیاما تهدیدش کنن، حسابشو خالی کنن، یه سری سفته هم ازش بگیرن. توی خونه هم با شرخر هماهنگ کرده از قبل، چاقو و ق.م.ه . اینا هم دارن و ...

من با شنیدن یه همچین نقشه ی گانگستر بازی ای واقعاااا هنگ کردم. از یه طرف بنظرم اون استاد باید یه جایی تاوان ه.ر.ز.ه گری هاشو پس بده و از یه طرف هم این کار بنظرم خیلیییی خطرناک میومد. که اگه به فرض محال هم این نقشه دقیق و مو به مو انجام بشه، از یه آدم زخم خورده هر کاری برمیاد. کدوم مرد 40 ساله ای حاضر میشه از یه دختربچه ی بیست ساله رو دست بخوره؟! اگه یه روزی بی هوا با ماشین زیرش کنه چی؟! یا مثلا بهش اسید بپاشه؟! یا یه عده آدمو اجیر کنه که بگیرن بزننش؟!

واسه ی همینم من و دوستم شروع کردیم به تلاش کردن واسه ی منصرف کردن اون خانوم. یه نصفه روز فقط داشتیم بهش پیام میدادیم و باهاش بحث میکردیم که بیا و از خر شیطون پیاده شو. و خب اونم در برابر هر حرف منطقی، یه جوابی تو آستینش داشت و معتقد بود مگه مملکت قانون نداره که بخواد یه بلایی سر من بیاره؟؟!!! (جالبه که ظاهرا مملکت قانون داره اما نه وقتی که ایشون میخواد از اون آقا اخاذی کنه!)

بعدشم واسه ی قانع کردن من یه عالمه اسکرین و ویس فرستاد که خب من با دیدنشون چشمام داشت از حدقه درمیومد. که ظاهرا اصلا ایشون اون درسو نیفتاده. نمرش ده بوده (با تقلب) ، استاد بهش سیزده داده. توی تماس به استاد میگه که نمره ی بالای 18 میخواد، بعدشم میگه که دو تا درس دیگه هم افتاده، استادش یه جوری با بقیه استادا صحبت کنه که نمره ی خوبی بهش بدن. بعدشم میگه فردا که اومدی خونه، با خودت م.ش.ر.و.ب و و.د.ک.ا هم بیار!!!!!!!! 

راستش من هرچقدرررر به این ویسا و پیاما دقت کردم، کمترین نشونه ای از اجبار توشون ندیدم. بیشتر شبیه یه توافق بود! پوکرفیس وار مونده بودم و واقعا نمیفهمیدم چی به چیه..

آخرش دختره در مقابل اصرارای شدید دوستم، گفت که برنامه رو کنسل کرده.ولی شک نداشتم که داره دروغ میگه! دیشب هم گفته بود که کارو انجام دادم.خیلی هم حال داد! عین سگ زدیمش، به .. خوردن افتاده بود و گریه میکرد، سفته هارو هم امضا کرد، ازش هم فیلم گرفتیم که این سفته ها بابت معامله ی ماشینه.. خیلی هم خوش گذشت!!!!!

پ ن 1: من دیگه حرفی ندارم..

پ ن 2: این حرفایی که میگن هرچی هم که باشه آخرش دختره مقصره و کرم از خود درخته و اگه خود دختر نخواد هیچی نمیشه و .. رو اصلا قبول ندارم. ولی این دفعه واقعا سر در نیاوردم قضیه چیه!

پ ن 3: ازش پرسیدیم تو که پاس شدی.دیگه این همه دردسر واسه چیه؟! گفته بود میخوام معدلم الف بشه!!! نمیدونم با سه تا درس افتاده و یه مشت ده و یازده هم آدم معدل الف میشه؟!

پ ن 4: کاش از جنسیتمون سو استفاده ی ابزاری نکنیم.. 

پ ن 5: همچنان در بی شعوری استاد شکی نیست.. از یه آدم بیمار هرکاری برمیاد. دوس دارم بدونم آخرش چی میشه..

پ ن 6: دوست دارم نظراتتونو بدنم..

منبع : پژال2
برچسب ها : استاد ,دختره ,واسه ,میگه ,گفته ,کرده ,آخرش دختره ,بعدشم میگه ,مملکت قانون ,هماهنگ کرده

پراکنده نوشت

:: پراکنده نوشت
یه اخلاقی هست که تازگیا به خصوص بین دخترا میبینم و به نظرم خیلیییی زشته. اینکه چند ماه، یه سال، دو سال با یه آدمن و بعد که به هرررر دلیلی این ارتباط به هم میخوره شروع میکنن به گفتن اینکه وای چقدر بد بود و اصلا در حد من نبود!! و اون همش اصرار میکردااااا ولی من همش میگفتم نه!!! تا دیروز تعریفشو میدادن، یهو میشه بدترین آدم عالم و همش بدشو میگن. ولی من به شدت احساس میکنم اینا بیش از اینکه توهین به اون آدم باشه، توهین به خودمونه. اون آدم هرچی که باشه، خوب یا بد، یه روزی انتخاب و سلیقه ی ما و چه بسا فرد مورد علاقمون بوده. اگه به اون احترام نمیذاریم حداقل به انتخاب خودمون احترام بذاریم.
نکته ی بعدی هم اینکه یا ما به روابط آزاد معتقدیم یا نیستیم. اگه معتقدیم پس دیگه پنهون کاریمون چیه؟؟!! این اداها که من با هیشکی نبودم و نیستم چیه؟! اگه هم معتقد نیستیم، پس این ارتباطای نصفه و نیمه و چت کردنا چیه؟! بهتر نیست یکم تکلیفمون با خودمون روشن باشه؟! ما یه روزی یه آدمی رو دوست داشتیم و به هر دلیلی نشده که ارتباطمون حفظ بشه و تمام شده. همین! راز دوران رفاقتو توی روزای دشمنی برملا نکنیم. بد آدمای گذشتمونو نگیم. اگه به هر دلیلی یه آدمایی دیگه توی زندگیمون نیستن، حرمتشونو حفظ کنیم.. 
اینم که میگیم فلانی همش به من اصرار میکرد و من همش میگفتم نه!!!، خیلی دروغ بزرگیه. حتی مزاحمای احمق توی خیابون هم یکم دنبالت راه میفتن ولی اگه خودت چراغ سبز نشون ندی و قاطعانه رد کنی بعد چند دقیقه میرن. بلاتکلیفی خودمونو توی روابطمون گردن دیگران نندازیم. 

پ ن 1: کاش یاد بگیریم آدما رو با چیزایی که توی انتخابش نقشی نداشتن نسنجیم. آدما رو با خانواده و خونه و دارایی پدریشون و سطح سواد خانوادشون و چهرشون نسنجیم. اینا به انتخاب خودشون نبوده.. قطعا گزینه های بهتری واسه سنجیدن وجود داره..
پ ن 2: من مریم مقدس نیستم و منم اشتباهات خاص خودمو توی زندگی داشتم. این چیزیه که این روزا شدیدا اصرار دارم به آدمای اطرافم بفهمونم. من نه توی غار بزرگ شدم، نه با دیدن یه پسر رنگم میپره و نه آدم صفر و بی تجربه ای ام. منم توی همین جامعه و اتفاقا توی یه خانواده ی غیرمذهبی بزرگ شدم. و خواه ناخواه تجربیات خاص خودمو داشتم. بابت تجربیاتم هم شرمنده ی کسی نیستم. بابت اشتباهاتم خودمو سرزنش میکنم خیلی وقتا ولی همون اشتباهات سال های گذشته باعث شده که الان تا حد خیلی زیادی از اشتباهات خیلی بزرگ جلوگیری کنم. دید و تصوری بهم داده که به دست اومدنش حاصل اون اشتباهات و خطاها بوده.. 
آدما به دوگروه معصوم و هرزه تقسیم نمیشن!!! آدما یه چیزی بین این دوتان. که البته واسه آدمای مختلف درجه بندی هاش فرق میکنه. پس به زور آدما رو توی این دوتا گروه جا ندیم!
پ ن 3:چرا واقعا میانترمای ما بعد یه ماه تموم نشده هنوز؟! با این حال وب کتاب آپ شده :-))))
منبع : پژالپراکنده نوشت
برچسب ها : آدما ,اینکه ,اشتباهات ,خیلی ,خودمو ,آدمای

شاید پست آخر ;-)

:: شاید پست آخر ;-)

شاید اگر یه سال پیش بود یا حتی چند ماه پیش، این انتظار ازم میرفت که این وبو هم بی هوا مثل قبلیا حذف کنم یا مثلا یه شب که به سرم میزنه یهو بیفتم به جون وبلاگ و تلگرام و .. همه رو حذف کنم. ولی یه مدتی میشه که دیگه خیلی رفتارای شتاب زده و احساسی ندارم. این که گفتم میخوام اینجارو حذف کنم منظورم این بود که احتمالا اینجا دیگه آپ نمیشه. اولش که اینجارو میساختم، دلم میخواست شبیه "روگا"یی باشه که فیلتر شد. هرچند دیگه نمیتونم اون مدلی بنویسم. به مرور اینجا تبدیل شد به دفتر خاطرات و روزمره نویسی های من! اون روز داشتم به این فکر میکردم که حس خوبی به این ندارم که انقدر احساسات و روزمرگی هام عمومی باشه. یه لحظه حس کردم که با دستای خودم حریم خصوصیم رو از بین بردم. وقتی آدم شخصی نویسی میکنه نوشته هاش معمولا سه جور دنبال کننده داره. یه گروه که دوستای همیشگی ای هستن که حضورشون واااااقعا باعث خوشحالی و یه عالمه حال خوبه. آدمایی که انصافا از خیلییییییی رفیقای واقعی بهتر و عزیزترن. یه گروه هم گاهی و گذرا از سر سرگرمی میخونن. میمونه گروه سوم. گروهی که از سر کنجکاوی دنبال میکنن. آدمایی که خیلی وقتا نسبت به اون بلاگر اصلا هم حس خوبی ندارن.اما زندگی دیگران واسشون عین مثلا رمان میمونه که میخوان ببینن حالا بعدش چی میشه. یا مثلا این دختره ی پرروی مغرور فخرفروش دیگه چی کار کرده و کجای زندگیش زمین خورده که ما یه نفس راحت بکشیم. اینا دقیقا همونایین که با اکانت فیک آدمو فالو میکنن و فقط همیشه مشاهده گرن! این گروه سوم اصلا حس خوبی بهم نمیدن..

نکته ی بعدی اینکه حس خوبی به یه سری وبلاگا ندارم.مثلا وقتی طرف میاد کلللللیییییییی از خودش و خانوادش و سطح تحصیلات و شعور نداشتش و ... تعریف میده.بعد یه عده فن 15، 16 ساله هم داره که مدام میان زیر پستاش مینویسن که وااای تو چقدر خوبی و ماهی و کاش من مثل تو بشم و ... داشتم به همینا فکر میکردم که طبق معمول اول انگشت اتهامو به سمت خودم گرفتم که خب منم یه جورایی دارم همینطوری مینویسم دیگه. اینکه وقتی شخصی نویسی میکنی تهش همینه.

و اینکه ازین مدل فخرفروشی های مجازی عمیقا حالم بد میشه.ازین اداهایی که واااااای من چقدر دختر خوب و با شعوریم.من چقدر کتاب خونم! من چقدر درکم بالاست. چقدر پرتلاشم. چقدر نجیب و پاکدامن و ...!!!! (بنظرم نجیب میتونه جز فحشای خیلی رکیک دسته بندی بشه!) چقدر زیبا و جذاب و ... به همون اندازه هم حالم از شو آف های کتاب بد میشه. طرف سالی یه بار کتاب دست میگیره. صد مدل عکس با فنجون قهوه و کتاب و ... میگیره که به خیال خودش با شعوری و با سوادیشو توی حلق دیگران کنه!

خلاصه اینکه اینا باعث شد حس خوبی نسبت به نوشتن توی فضای عمومی نداشته باشم. ترجیح میدم اگه هم قراره بنویسم یه جایی بی سر و صدا فقط واسه ی خودم بنویسم. اینجا هم یه عالمه دوستای خوب دارم که اصلا دلم نمیخواد از دستشون بدم. اینستا، تلگرام یا هرجای دیگه ای که بگید، من دلم میخواد این دوستیای جذابو ادامه بدم.. و قطعا وب همه رو همچنان میخونم.

واقعا نمیدونم دوباره اینجا پست میذارم یا نه. بستگی به احساسم توی اون روز و لحظه داره. ولی به هرحال اینجارو حذف نمیکنم. اینجا میمونه ولی شاید توی سکوت.. اکانت گودریدز و اینستامو اینجا میذارم. توی گودریدز نظراتمو کامل تر از وب کتاب میذارم. چون اونجا دستم بازتره. و درمورد اینستا هم، پیجم شخصیه. اگر کسی رو نشناسم اکسپت نمیکنم. باید توی دایرکت خودتونو معرفی کنید. و البته اکانتای فیک یا بدون اسم و با عکس گل و بلبل، قطعا اکسپت نمیشن. اخیرا شصت هفتاد نفری رو به همین دلیل بلاک آنبلاک کردم،حتی خیلی از هم کلاسی ها رو.

www.goodreads.com/paria75

www.instagram.com/paria.m75


رفقای بلاگر، خیلی دوستتون دارم :-*

منبع : پژالشاید پست آخر ;-)
برچسب ها : چقدر ,خوبی ,کتاب ,خیلی ,اینکه ,مثلا ,شخصی نویسی

1

:: 1
سکانس اول: استاد فیزیولوژیه. دکتراشو از آمریکا گرفته. دو ترم متوالیه که باهاش کلاس داریم. مدام اینجارو با اونجا مقایسه میکنه. که اونجا چقدر خوبه. چقدر دانشگاه استاندارده و چقدر دانشجوها با ما فرق دارن. اینکه اونجا دخترا و پسرا از کشورای مختلف بدون هیچ مشکلی کنار هم جمع میشن. اینکه اونجا استادای خانم با شورت!!!! میان سر کلاس و کسی کاری باهاشون نداره.

سکانس دوم: ده دقیقه بعد از رست یه تعدادی از دخترا که مشغول خنده هستن یکم دیرتر از بقیه میان سر کلاس و میرن میشنن ته کلاس. یهو استاد میگه: دخترایی که دخترن!!!! جلوی کلاس میشینن. دخترای شیطون عقب کلاس! پسرا اگه دختر شیطون میخواید، عقب کلاس دنبالش بگردید!!!!!

سکانس سوم:جلسه ی بعد استاد طبق معمول نیم ساعت دیر میاد سر کلاس. از وقتی پاشو میذاره تو کلاس معلومه که بی حوصلست. به هرکی میرسه بیخودی یه گیری میده. سر چند نفر بیخودی داد میزنه. آخرش هم ماژیکشو پرت میکنه و میگه اصلا این فصلو خودتون بخونید.من دارم میرم! سرشو میندازه پایین و میره..

خوبه که ما استادامون آمریکا درس خوندن و فرهنگ و استاندارد بودنو ازشون یاد گرفتن ;-)

پ ن 1: فکر کنم بنده ی خدا با چیزی به اسم شلوارک آشنایی نداره.وگرنه بعید میدونم یه استاد دانشگاه .... !!!
پ ن 2:بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است.. #حامد عسکری
منبع : پژال1
برچسب ها : کلاس ,اونجا ,استاد ,چقدر ,سکانس ,اینکه اونجا

پارازیت

:: پارازیت

انتخاب واحد آخرین ترم علوم پایه هم انجام شد. میریم که یه ترم سبکو با چار روز تعطیلی در هفته !!!!داشته باشیم. 

کاش زودتر امتحانا تموم شه که کتابا مرا به سوی خود میخوانند :-)))))))

پ ن:کامنتا رو بدون جواب نمیذارم.فقط ممکنه چند روزی طول بکشه :-)

منبع : پژالپارازیت
برچسب ها :

خیلی خسته ام..

:: خیلی خسته ام..

دلم میخواد 24 ساعت اسمی از درس و امتحان و تراشیدن سانترال و کانین و مولار نباشه..

دلم میخواد یکی پیدا شه به اسم صدام کنه!

دلم میخواد آب باز باشه برم لب آب..

دلم میخواد سمفونی مردگان بخونم..

دلم میخواد یکی بیاد واسم فروغ بخونه..

دلم میخواد یکی باشه واسم ساز بزنه..

دلم میخواد یکی بیاد بریم تئاتر..

دلم میخواد آدمایی دور و برم باشن که دغدغشون درس و پول و پزشکی نباشه. اصلا یه مدت این سه تا کلمه رو نشنوم! 

دلم میخواد یکی بیاد بشینه رو به روم با هم درمورد کتاب حرف بزنیم..

دلم میخواد یه اتفاقی خارج از این روزمرگی بیفته..

دلم میخواد یکی بیاد منو ببره جلسه ی سعدی خوانی کافه کتاب..

دلم میخواد یه کسی باشه که نزدیکم باشه. یکی که نخوام مدام بشینم حساب کنم الان چندکیلومتر با من فاصله داره یا اینکه قراره کجا بره و برنگرده..

دلم میخواد اینجا هم بارون بیاد..

دلم آدمایی میخواد که از این جوّی که من توشم خیلیییی فاصله داشته باشن. دغدغه هاشون فرق کنه.. سبک زندگیشون فرق کنه.

+چقدر خوبه که چارتار هیچ وقت دلمو نمیزنه..

+آرزوهای مردمو ببین. آرزوهای ما رو ببین :-)))))

+ببخشید که یه مدت مجبورید آه و ناله های منو بشنوید. اینجا تنها جاییه که میشه با خیال راحت غر زد! پس بهتره یه مدت این ورا نیاید ;-)

منبع : پژالخیلی خسته ام..
برچسب ها : میخواد ,بیاد ,باشه

محل قرارگیری آمارگیر www.datagozar.com

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ